تبليغاتX
ღ حــس غـــریب ღ
واگویه های دل!
پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 |

 

        

 

سلامي به عمق تنهايي دل هاي همه ي چشمهاي منتظر!

اي مهربان !

نمي دانم عكس نورانيت را در كدامين فصل غم انگيز و بي ترانه ي دلم

به تماشا نشستم كه اين گونه مست ديدار تو شدم.

نمي دانم پاي درد دل كدامين دلشكسته تر از خود نشستم كه اين چنين،

دل بي تابم را بي قرار تو ساخت!

خبر ندارم قطره قطره اشكم را در كدامين گلدان تنهايي ريختم

كه گل مهر تو روييد و شعرهاي غمگينم براي رسيدن تو به پرواز درآمد،

راستي من بر سنگفرش كدامين دل نوراني به دنبال ردپاي تو گشته ام،

من از غصه پر غم روزهاي خاكستري دلم،

از جمعه هاي دلگيري كه بي رخ ماه تو گذشته نوشته ام

و آن قدر در اين چين خوردگي سكوت به دنبال آوايي از تو گشته ام

تا سهمم شفقي سوخته از آه آرزومندانت شد و حسرتي بي نهايت كه سر به آسمان كشيد.

 

مولاي مهر !

در پس كوچه غبار گرفته ي وجودم، غرق رويا، در گوشه اي از سجاده ي انتظار،

ماتم زده به يادت قلم به روي كاغذ مي كشم و تو را مي خوانم،

 

اي پر صلابت ترين رهگذر زمان!

با رايحه ي دل انگيز وجودت، وجودم را از هر غباري، غبار رويي مي كنم.

كمكم كن ! كه نيازم را كه سرچشمه دلبستگي به دنياست به حراج بگذارم

و جسم خاكيم را به آن سوي حصار غرور و خودخواهي پرواز دهم.

آري اين تولدي نو است براي من، آن هم در بهار جواني، زيباترين سهم من از تقدير!

حال مرا مي شناسي من همانم، گداي سمج،

كه ره خانه ات را در كودكي به خاطر سپردم و در نوجواني

سفره نيازم را وقت زمزمه عهد گستردم و در جواني در هر صبح و آدينه،

هنگام هق هق خيس ندبه بست نشستم كه در برويم بگشايي!

رحمي كن اي سراسر مهر و رحمت !

چند صباحي بيشتر باقي نيست. لحظاتم را به رايحه ي دعا و تسبيح معطر خواهم ساخت.

با هق هق خيس ديده ام، دل انتظار را حكاكي خواهم كرد و با لبخند شوق ديدارت،

جاده ي انتظار را چراغاني خواهم كرد تا ابتداي جاده ظهور!

روزهايم را كه پر بغض و حسرت ظهورت شده در جاده انتظار پرپر خواهم كرد

كه ميزبان قدم هاي مباركت باشد.

 

مي خواهم از عمق وجودم فرياد بزنم و بگويم : اي سبز ترين غزل من!

اگربيايي خاك پايت را سرمه چشمانم مي كنم پس :   طلوع كن  

 

                

 

|
نوشته شده توسط حس غریب | دل نوشته | لینک ثابت
شرح انتظار...!
پنجشنبه هشتم بهمن 1388 |

 

چگونه ای؟!

آیا می شناسمت؟!

جنس من از چیست؟!

آینگی ام را در کدام مرداب گم کرده ام، که تو در من ظهور نمی کنی...؟!

کجا به جستجوی تو برآیم؟!

وقتی عطر حضورت اینگونه همه جا پراکنده است، من سرگشتگی ام را به کدام دامن پناه ببرم؟!

از که شانه ای برای گریستن بخواهم؟!

چگونه از این بغض ازلی رها شوم؟!

                                                          مهربانا...! مرا به مهربانی ات مهمان کن...!

 

آخر ای دوست نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

 

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید

 

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

 

آن همه عهد فراموشت شد؟

چشم من روشن، روی تو سپید

 

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید؟

 

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید...

 

 

 

|
نوشته شده توسط حس غریب | دل نوشته | لینک ثابت
شرح فراق...!
پنجشنبه یکم بهمن 1388 |

 

دستهایم تهی، قلبم تهی، گامهایم بی صدا...

و دهانم خالی از کلمات...

و این راه که نه آغاز دارد و نه پایان...!

و این سرم که پر است از صدای آمدن تو و خوابهایم که پر است از رویای آمدن تو

و شبهایم به امید طلوع تو به صبح می رسند.

السلام علیک حین تصبح و تمسی...

در کدام صبح، از کدام افق سر خواهی زد؟

که من تمام جهت های هستی ام را پاره پاره کرده ام...

که من از تمام کوچه های زندگی ام، که به بن بست می رسند، گریخته ام

و به موج صدای تو آویخته ام، که نمی دانم از کدام سو به قلب محزونم پاسخ می دهد!

من تمام تکه پاره های زندگی ام را به روزهای بی انتها که در برابرم می آیند و می روند، وصله کرده ام!

این پاره پاره عمری است که به انتظار تو چونان آونگی از صبحی به شبی، از شبی به صبحی،

بی قرارانه می آید، می رود، می آید، می رود...

بیا ! بیا که هنگام آمدن توست. همگان آمدند، رفتند. آمدند، نماندند. آمدند، بازگشتند.

تو بیا ! هنگام آخرین آمدن است. هنگام آمدن و ماندن! آمدن تو... و ماندن تو...!

یا عین الله فی الخلقه...!

وقت چیدن چشمهای انتظار از قفل درهاست. درهای بسته را باز کن،

و قدم بر چشمهای ما بگذار!

 

 

|
نوشته شده توسط حس غریب | دل نوشته | لینک ثابت



کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ برای مدیر آن محفوظ می باشد!

     Designer: SHia-Template.com