
مولای من امروز چیزی شنیدم که تمام وجودم را غرق در حسرت کرد!
مهدی جان، شنیدم گل مهر تو در دلهایی می شکفد که شکسته باشند؛
به من بگو بدانم هنوز شکستگی دلم به جایی نرسیده که
جوانه ای هر چند کوچک از نگاه مهربانت در آن بشکفد؟!

كاش می شد كه كسی می آمد
این دل خسته ما را، می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب، می آموخت
كاش می شد كه به انگشت، نخی می بستیم
تا فراموش نگردد كه هنوز انسانیم
قبل از آنی كه، كسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته خود می كردیم
شاید این قفل، به دست خود ما باز شود
پیش از آنی كه به پیمانه دل، باده كنند
همگی زنگ پیمانه دل، می شستیم
« كاشكی »، واژه دردآور این دوران است
« كاشكی »، جامه امیدی است
كه تن حسرت خود، پوشاندیم
كاش می شد كه كمی یا اندک تر از آن
قدر وزن پر یك شاپركی در باغ
یا حتی کمتر از آن
دل ما عاشق آقا می شد
و برایش هر شب موقع خواب
یک دعا می کردیم
تا که اینقدر غریبانه نباشد بابا
و بیاید زودتر از صبح قریب
یا به اندازه یک چشم به هم پلک زدن
یا که ای کاش و هزاران ای کاش...
پس بیایید قسم یاد کنیم
تا که هر روز به یادش باشیم
و برای آمدنش مهیا گردیم
چون که او می رسد آخر یک روز
تا که شرمنده نباشیم و بخندیم با او
به امید آن روز که شاید امروز است!

مولای من...!
هنوز هم بر این باورم که عشق تمرین و تکرار لحظه های بی تو بودن است...!